جمعه پنجم مهر 1387
بازم پاییز
چهارشنبه سی ام آذر 1384
اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود ...
برگ های زرد و سرخ
فکر نمی کردند که از شاخه درخت
جدا شده و به برزخی که
پاهای بی رحم
عابرین برایشان می سازند دچار شوند
و این آخر کار نیست
آنها نمی دانستند فقط این برزخ نیست
بلکه باید خرد و ناچیز
در زیر سرمای سخت و سفید
برای همیشه با درخت خداحافظی کنند
باید می دانستند وقتی به بهانه ی خزان
درخت را تنها گذاشتند و دلش را شکستند
چنین سرنوشتی پیش روی آنهاست
با این حال هیچ وقت درخت
از آنها دلگیر نشد
چون عاشق آنها بود
و می دانست عشق جدایی دارد ....
( افشین بقایی - پارسا ۱۳۸۴.۹.۳۰ )
در یک روز سرد پاییزی این خانه را برای خود ساختم و حال با رفتن فصل برگ ریز ، این خانه ام را رها می کنم تا سال
دیگر اگر عمری بود باز به خانه پاییزی خود برگردم و باز بنویسم ...
روزي که آمدم باران مي باريد حال نيز باراني مي روم ...
( پسر پاییزی )
متن زير برگرفته از : وبلاگ پاییز است
-----------------------------------------------
می روی؟!
برو!
اما قبل از رفتن روی مرا بپوشان
بعد از تو دیگر خیلی سردم خواهد شد
اکنون برو!
نه، نرو!
قبل از رفتن چراغ ها را روشن کن
آخر من از تاریکی می ترسم
اکنون برو!
نه، نرو!
قبل از رفتن خاطراتت را بگذار بمانند
من با خاطرات تو زنده ام
اکنون برو!
نه، نرو...
طولانی ترین شب سال با کلی انار دون کرده هندونه و آجیل مبارک باد ![]()

