تبليغاتX
برگ ریز

جمعه بیست و نهم مهر 1384

خدا با ماست

 
کودک نجوا کرد:

            خدايا با من صحبت کن....

            و يک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....

            ولی کودک نشنيد.......

پس کودک فرياد زد:

            خدايا با من صحبت کن ....

            و آذرخش در آسمان غريد.....

            ولی کودک باز متوجه چيزی نشد.......

سپس کودک فرياد زد:

            خدايا به من يک معجزه نشان بده ....

            و يک زندگی متولد شد.....

            کودک نفهميد.......

کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:

             خدايا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....

             پروانه ای بر روی دست کودک نشست

             ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....

            و در حالي که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 23:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384

برای آخرین بار


براي آخرين بار خدا کنه بباره    

تو اين شب کويري يه قطره از ستاره

هميشه بودي و من تورو نديدم انگار

بگو بگو که هستي براي آخرين بار

وقتي دوري ! تنهاييم نزديکه

قلبم بي تو ميترسه ! تاريکه

چه لحظه ها که بي تو ، يکي يکي گذشتن

عمرم و بردن اما ! يه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن ! منو به گريه نسپار

حالا که با تو هستم براي آخرين بار ....



نوشته شده توسط پسر پاییزی در 20:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384

او را که دیدم ! آنگه بمیرم ....


هر صبح و هر شب هستم به یادت

ای هستی من ! آخر کجایی ؟

من بی تو ماندم تنها و بی کس

در شهر غربت داد از جدایی

وقتی که رفتی تو از کنارم

دلخوش یه به یادت با خاطراتم

محتاج اینم تا زنده هستم

یکبار دیگر او را ببینم

آن چشم زیبا آن قد رعنا

آن بهتر از جان را من ببینم

جز این نخواهم از خالق خود

او را که دیدم ! آنگه بمیرم ....

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384

به نام خدا

 

برگ از درخت خسته میشه  ، پاییز فقط یه بهونه است ....

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 13:49 |  لینک ثابت   •