جمعه بیست و نهم مهر 1384
خدا با ماست
کودک نجوا کرد:
خدايا با من صحبت کن....
و يک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....
ولی کودک نشنيد.......
پس کودک فرياد زد:
خدايا با من صحبت کن ....
و آذرخش در آسمان غريد.....
ولی کودک باز متوجه چيزی نشد.......
سپس کودک فرياد زد:
خدايا به من يک معجزه نشان بده ....
و يک زندگی متولد شد.....
کودک نفهميد.......
کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:
خدايا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....
پروانه ای بر روی دست کودک نشست
ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....
و در حالي که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384
برای آخرین بار
براي آخرين بار خدا کنه بباره
تو اين شب کويري يه قطره از ستاره
هميشه بودي و من تورو نديدم انگار
بگو بگو که هستي براي آخرين بار
وقتي دوري ! تنهاييم نزديکه
قلبم بي تو ميترسه ! تاريکه
چه لحظه ها که بي تو ، يکي يکي گذشتن
عمرم و بردن اما ! يه لحظه بر نگشتن
تو چشم من نگاه کن ! منو به گريه نسپار
حالا که با تو هستم براي آخرين بار ....
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
او را که دیدم ! آنگه بمیرم ....
هر صبح و هر شب هستم به یادت
ای هستی من ! آخر کجایی ؟
من بی تو ماندم تنها و بی کس
در شهر غربت داد از جدایی
وقتی که رفتی تو از کنارم
دلخوش یه به یادت با خاطراتم
محتاج اینم تا زنده هستم
یکبار دیگر او را ببینم
آن چشم زیبا آن قد رعنا
آن بهتر از جان را من ببینم
جز این نخواهم از خالق خود
او را که دیدم ! آنگه بمیرم ....
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
به نام خدا
برگ از درخت خسته میشه ، پاییز فقط یه بهونه است ....

