یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
شهر آشنایی
وقتی چشات هوای گریه داره
غم تو دلم قدره دو صد هزاره
نمی تونم غم تو رو ببینم
شادی برام باز توی شوره زاره
بیا بریم به شهر آشنایی
پا بزاریم رو قهر و بی وفایی
ما نباید مثله دو تا غریبه
باز بخونیم ترانه جدایی
نزار دل عاشق من تو حسرتت بمیره
بیا که مرغ آرزو دوباره جون بگیره
تو می دونی تنها ترین تنهای این زمونه
دل منه که روز و شب به یاد تو می خونه
شب که میشه چشمای من بیدارن و
به یاد تو آروم آروم می بارن
خاطره هات ، گل بوسه هات
رو شونم همیشه مونده گارن
کاشکی می شد عطر تنت دوباره
پر می کشید از اینجا تا ستاره
داغ تنت فصل یخ و می سوزوند
آه که زمستون بی تو بی بهاره
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384
بنویس ! نامه نویس

بنویس ! نامه نویس برای یارم بنویس
از سرگذشت غربتم تا روزگارم بنویس
اگه جوهری نمونده با خون رگهام بنویس
اگه کاغذت تمومه ! رو تن شبهام بنویس
بنویس ! نامه نویس از دل زارم بنویس
طفلکی دل دلکم و روز و حالم بنویس
از غصه های بی صدام که آب میشن رو گونه هام
خاطره گذشته هام که جون میدن پیش چشام
از سردی فاصله ها چون می کنم تو غصه هام
یه دل دارم تو سینه و هزار حدیث از گله هام
بنویس ! نامه نویس روی ماسه های خیس
داره می سوزه تنم واسه دریام بنویس
ببین در عمق چشم من شکستن آهسته رو
بگو به قاصدک بگو پیام این دل خسته رو
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384
دلم برات تنگ شده
از روزی که تو رفتی پریده رنگه شادی
اما خورشید می تابه مثل یه روز عادی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر میده بانگ آواز
مگر خبر ندارن تو رفتی از کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
به چشم خسته من آسمون از سنگ شده
لعنت به این تنهایی ، دلم برات تنگ شده
آفتاب نشسته روی گلهای سرخ قالی
خیال تو کنارم تو این اتاق خالی
عطر تنت پیچیده توی اتاق خوابم
با تو چه جون گرفته ترانه های نابم
از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم
قلبِ پر از غرور و چه عاشقانه باختم
به چشم خسته من آسمون از سنگ شده
لعنت به این تنهایی ، دلم برات تنگ شده
شبها با یاد عشقت به قتل خود نشستم
صد بار ازت بریدم صد بار ازت شکستم
اسمت به روی لبهام توی ترانه هامه
بغض گرفته عشق تو غربت صدامه
قلبِ پر از سکوتم دلتنگ ازین جدایی
بی تو ببین چه سرده تابستونِ تنهایی ....
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384
عشق یعنی
عشق يعني رفتن راه وفا
عشق يعني پرواز در حال و هوا
عشق يعني جذب تو ترك جفا
عشق يعني چشم مست و بي ريا
عشق يعني سينه اي صاف از طلا
عشق يعني دو قلب از اوج نور
عشق يعني انتهاي يك غرور
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني بت ، پرستش يك خدا
عشق يعني ديدنت در اوج آنجا در انتها
عشق يعني يك تخيل خواب ناز
عشق يعني با تو بودن يك نياز
عشق يعني لاله ها رنگ صفا
عشق يعني دوري و زجر و وفا
عشق يعني ديدن روياي تو
عشق يعني عشق و عشق و عشق
جمعه بیستم آبان 1384
تو میتونی
تو میتونی منو از پا در آری
تو میتونی که اشکم در بیاری
فقط تویی که میتونی عزیزم
منو عمری توی کما بزاری
تو میتونی که روحم رو بپاشی
تو میتونی دوستم نداشته باشی
آره ! تویی که میتونی عزیزم
بری لحظه ای یاد ما نباشی
ولی خوب می دونی نمیتونی
بگیری از دلم ، هوات رو
ولی خوب می دونی نمیتونی
بگیری از من ، خاطرات رو
تو میتونی نبینی خستگیم رو
تو میتونی نفهمی بچگیم رو
تو میتونی که نادیده بگیری
تمام لحظه های زندگیم رو
بی وفایی تو خونته می دونم
میتونی بگذری ! اینم می دونم
می دونم میتونی بشکنی ساده
دل و حرمت هر چی هست می دونم
ولی خوب می دونی نمیتونی
بگیری از دلم ، هوات رو
ولی خوب می دونی نمیتونی
بگیری از من ، خاطرات رو
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384
عشق ! خود ، فرداست
زیباترین حرفهایت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه ی بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار
آفتاب هم بر نیاید
به خاطر فردای ما
اگر بر ماش منتی است !
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میارم
از معبر فریاد ها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت چون پروانه ای
ظریف و کوچک و زیباست
احمد شاملو
سه شنبه هفدهم آبان 1384
خدا
از عشق تو آواره ی هر کوی و خیابون
مجنون شدم و زدم به هر دشت و بیابون
تنها با تو و سازم و این دو چشم گریون
خدا جون
می بینم که همه ناز می کنن با عاشقاشون
مثل گربه می چرخند و می پیچن تو پا هاشون
یا که اشک می ریزن زار می زنن تو بغلاشون
شاید ناز بخوان ! دست بکشن روی موهاشون
ای خدا! ای خدا ! چرا موندم از تو جدا !
تو کجایی و من کجا ! تو خدا! من کجا! ای خدا !
تو رفیقی ، تو عزیزی ، بپرس چرا اشک می ریزی !
بپرس از کی می گریزی ! بپرس به دنبال چه چیزی !
جز خدا
دوشنبه شانزدهم آبان 1384
چشمات

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه
بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه
بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه
جمعه سیزدهم آبان 1384
عشق مادر

مادری به طفلش می داد شير
بدين گاه شد در دام دشمن اسير
همی کردند طفل را ز مادر جدا
صدای گريه هاش پيچيد در هر کجا
دشمن طفل را دورتر ز مادر می برد
مادر گريان و پريشان دست بر سر می زند
آن طرف تر غرش تيری بلند
ناگه مردمی ، گرد چيزی شدند
بر زمين طفل غرقه در خون بود
اين چنين منظر، توانش ز مادر ربود
ناگه مادر شد ز دام دشمن رها
دوان شد به سوی طفلک بی گناه
بدان گه که مادر به کودک رسيد
تير دشمن بيامد ، قلب مادر دريد
قلب مادر ، طفل بر بغل تا ابد ، آرميد
همان شد خدا ، عشق مادر آفريد
افشين (پارسا )
چهارشنبه یازدهم آبان 1384
حس با هم بودن

آیا دلت می آید این حس قشنگ را از من بگیری ؟
دوشنبه نهم آبان 1384
I Got too Choose
Day After Day
Time Pass Away
& I just Cant get u off my mind
Nobody Knows , I Hide it inside
I keep on searching But I cant Find
The Courage To Show , Too letting u Know
I'Ve never felt so much LOVE before .
& Once Again , I'm Thinking abaut
Taking The Easy Way out
But if i let u go , I will never Know
What my life would be
Holding u Close to me
Will i ever see , U Smiling back at me
How will I Know , If i let u Go
Night After Night , I Hear Myself Say
Why Cant This Feeling , Just Fade Away
There is No One Like u, U speak To my Heart
It's Shuch a Shame , We're Worlds Apart
I'm Too Shy To ask , I'm Too proud to Lose
But sooner or later , I Got too Choose
دوشنبه نهم آبان 1384
و عشق ...
و عشق صدای فاصله هاست
فاصله هایی که غرق ابهامند
...
...
...
یکم فکر کنین می فهمین این جمله واقعا وقعیت داره
پس لطفا قدری تامل کنید
یکشنبه هشتم آبان 1384
آخه تنهام !
نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلمو از غصه و غم کنده کنم
آخه تنهام ! آخه تنهام !
رفتی و اینا مونده یادگاریات مرده عشق و مونده بی قراریات
آخه تنهام ! آخه تنهام !
روزگاره من دیگه به پای اون تباه شده رنگه عشق ما تیره شده سیاه شده
دیگه تا آخر عمر تنهای تنها می مونم اون که یار من بوده ، رفته و بی وفا شده
یه روز میاد دلت واسم داد بزنه لبات فقط اسممو فریاد بزنه
ولی دیره ! ولی دیره !
بازم میاد روزی که بارون بباره بخواد که عشق منو یادت بیاره
ولی دیره ! ولی دیره !
چهارشنبه چهارم آبان 1384
نگو بی خبری !
سرگرمی تو شده
بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمیاد !
اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم ! تو ببین باز چه جوری
پای این همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلم
به خدا آهم می گیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری !
نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
نگو بی خبری !
نگو نمی دونی !
وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن !
دلم و آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری !
دوشنبه دوم آبان 1384
اشتباه
بگو دلت برام تنگ شده ! بگو بر می گردم ! بگو عشق یه سراب نیست ! بگو به یادمی بگو....
یادته گفتم دوستم نداری کلی های و هوی کردی ! یادته چقدر دوست داشتی برم برای همیشه ؟
می دونم اشکم دیگه فایده ای نداره ! می دونم دیگه برگشتن محاله ! چرا... می دونم هیچ وقت به
یادم نبودی ... شاید یه سرگرمی بودم شایدم یه زنگ تفریح ! شاید مهربونی ترحم کردی بهم !
همه چی بودی اما اونی که می خواستم نبودی ! سعی کردی همه چی باشی اما یه ثانیه حتی یه
ثانیه سعی نکردی عاشقم باشی .. نه نه ببخشید جسارت شد ! عشق و عاشقی تو داستاناست
تو قصه ها ، تو شعر ها ، تو خوابه ... حداقل سعی می کردی دوستم داشته باشی ... حداقل سعی
می کردی یه لحظه به یادم باشی نه اینکه تا دیدی منو تازه به یادم بیافتی اونم فقط شاید برای ترحم
تظاهر نمی دونم هر چی میخوای اسمشو میتونی بزاری .. مطمئنم الان دیگه همون یه بهونم برای به
یاد من بودن نداری ... من میرم برای همیشه... آره می تونی دیگه راحت به کارات برسی دیگه کسی
نیست با حرفای مسخرش یا شایدم با اون احساسی که تا آخرش باورش نکردی مزاحم وقت گران بهات
بشه ... ولی بدون تو اشتباه می کردی اینو یه روز می فهمی که خیلی دیره ...
دوشنبه دوم آبان 1384
حسرت پرواز
یه عمریه تو حسرت در آرزوی پرواز
بال و پری ندارم پریدن کنم آغاز
سفر به ابرا رویا ! گرفتار زمینم
طاقت نداره دلم یه شب ستاره رو نبینم
کاش گرماشو با دستم تو شبا حس می کردم
کاش پر پرواز داشتم در خونش می رفتم
یه آسمون بی کران ، ماه و ستاره و شب
سه همدم و یار من تو وحشت سرد غم
وقتی پرستوی عشق به آسمون پر کشید
باز حسرت پروازم از ته دل سر رسید
پرواز یعنی رهایی ، سفر به بی نهایت
مثله کوچ پرستو ، یه عشق نه یه عادت
تو خواب و توی رویا ! بدون پر میشه پرید
اگه بخوای با عشقی پاک میشه به آسمون رسید
افشین ( سروده شده در ۸ آبان ۸۲ )
یکشنبه یکم آبان 1384
می توان ...
مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد
مریم حیدر زاده
یکشنبه یکم آبان 1384
یاد تو ...
ای که بی تو خودم و تک و تنها می بینم
هر جا که پا می زارم تورو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو پره درد و غصه بود
غصه غربت تو قدر صدتا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام حورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها غصه ها مو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه

