تبليغاتX
برگ ریز

چهارشنبه سی ام آذر 1384

اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود ...

 

برگ های زرد و سرخ

 

فکر نمی کردند که از شاخه درخت

 

جدا شده و به برزخی که

 

پاهای بی رحم

 

عابرین برایشان می سازند دچار شوند

 

و این آخر کار نیست

 

آنها نمی دانستند فقط این برزخ نیست

 

بلکه باید خرد و ناچیز

 

در زیر سرمای سخت و سفید

 

برای همیشه با درخت خداحافظی کنند

 

باید می دانستند وقتی به بهانه ی خزان

 

درخت را تنها گذاشتند و دلش را شکستند

 

چنین سرنوشتی پیش روی آنهاست

 

با این حال هیچ وقت درخت

 

از آنها دلگیر نشد

 

چون عاشق آنها بود

 

و می دانست عشق جدایی دارد ....  

                                            

                                                                    ( افشین بقایی - پارسا   ۱۳۸۴.۹.۳۰ )

 

 

 

در یک روز سرد پاییزی این خانه را برای خود ساختم و حال با رفتن فصل برگ ریز ، این خانه ام را رها می کنم تا سال

 

دیگر اگر عمری بود باز به خانه پاییزی خود برگردم و باز بنویسم ...

 

روزي که آمدم باران مي باريد   حال نيز باراني مي روم  ...

 

                                                                                                                                              ( پسر پاییزی )

 

 

 

 

متن زير برگرفته از : وبلاگ پاییز است
-----------------------------------------------

 

می روی؟!

برو!

اما قبل از رفتن روی مرا بپوشان

بعد از تو دیگر خیلی سردم خواهد شد

اکنون برو!

نه، نرو!

قبل از رفتن چراغ ها را روشن کن

آخر من از تاریکی می ترسم

اکنون برو!

نه، نرو!

قبل از رفتن خاطراتت را بگذار بمانند

من با خاطرات تو زنده ام

اکنون برو!

نه، نرو...

 

-----------------------------------------------

 

طولانی ترین شب سال با کلی انار دون کرده هندونه و آجیل مبارک باد

 

 

 

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 16:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1384

عاشق کشی


اگه با دیدن من غم تو دلت جون میگیره !

می میرم که تا ابد قلب تو  آروم بگیره ..

اگه با بودن من !  باغ تو ویرونه میشه!

میرم اما میدونم دل بی تو دیوونه میشه

فکر نکن که بی کسم! خدا به دادم میرسه

کوه به کوه نمیرسه ! آدم به آدم می رسه

مرهمی از شب چشمات واسه دردم نداری

خورشیدی ! اما خبر از تب سردم نداری

هرچی که درده منه ! باشه الهی خوشی تون

کاشکی گلدونی بشم برای عاشق کشی تون

 

۱<--

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 12:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384

خاطرات لبه دریا


توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاهه پر اضطرابش به افق ، به بی نهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشماش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راهه یاره ....  تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لبه دریا دیگه از یادش نمی ره

همه دنیاش زیر آب خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقش و برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا ؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه

 

این روزا دلت با ما نیست ، نگفتم چرا ......

 

۲<--

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 20:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384

تولدش مبارک

این آخرین باری خواهد بود که به تو خواهم گفت :

تولدت مبارک

تو ماشین حساب خوبی نبودی !!!!!!!

 

چی بگم که خیلی تنهام

میدونی یاری ندارم

چی بگم که غیره غصه

دیگه دلداری ندارم

هیچ کسی پا نمی ذاره

به سراچه خیالم

هیچ کسی نداد جواب

این سوال بی جوابم

هرکی اومد دو سه روزی

از دلم بازیچه ای ساخت

دلمم مثله عروسک

ساده بود دل به دلش باخت

گله و گلایه ای نیست

بی وفایی رسم عشقه

عاشقا تنها می مونن

تنهایی مرام عشقه

۳<--

 

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 7:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم آذر 1384

تنها

۴<--

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 22:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم آذر 1384

فصل بارونی


فصل بارونی گذشت از تو گل کوچه دشت  

گفتی بارون نمیاد !  گل تو گلدون نمیاد

وقتی بارون می گیره بی تو گریه م می گیره

گریه های خاطره ! کی تو قلبم می میره !

وقتی بارون می زنه دل من تورو می خواد

گفتی بارون نمیاد !  گل تو گلدون نمیاد

چه بیاد و چه نیاد! دل من تورو می خواد

بگو بارون بباره !!! تو رو یادم بیاره ...

فصل بارونی نبود ! شب گریونی نبود

خلاء ای بود کبود! از تو بود هرچی که بود


بگو بارون بباره !!! تو رو یادم بیاره .....

 

۵<--

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 19:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384

می کشمت


می کشمت

             اگه یه روز

                   با هر دلی ببینمت

گل منی

         نمی ذارم

                دست دیگه بچیندت

گولم زدی

          اما بدون

             یه روز سراغ تو میام

                                                با خنجری

                                                       تشنه واسه

                                                            سینه داغ تو میام

من میرم و

      می سوزم از

     این حیله و نیرنگ تو

مگه چه کردم با دلت

             گلی بودم تو چنگ تو

می کشمت

               اگه

    یه بار دیگه ببینمت ...

 

۶<--

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 10:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

تنفر

 

از خودم متنفرم

I Hate MySelf

 

ای کاش  " ولی " " اما " وجود نداشت

تو پسر خوبی هستی .... ولی ؟

تو ماهی ! دسته گلی ! ... اما ... من ؟

ولی اما ولی اما ولی اما    دیگه از این کلمات متنفرم 

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 10:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1384

بدون شرح

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 1:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم آذر 1384

انتظار

از دريچه

با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد

مي كنم از چشم خواب آلودة خود

صبحدم

بيرون

نگاهي

 

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .

در اجاق باد، آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .

 

من در اينجا مانده ام خاموش

بر جا ايستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان

جاده خالي

زير باران!

 

                                   احمد شاملو

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم آذر 1384

تولدم مبارک

وقتي از مادر متولد شدم...صدايي درگوشم طنين انداخت...كه بعدازاين با توخواهم بود...

به اوگفتم كيستي ..؟ گفت : "غم..!"

فكركردم "غم" عروسكي خواهد بود كه من بعدها با او بازي خواهم كرد...

ولي بعدها فهميدم! كه من عروسكي هستم دردستان "غم"

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 8:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم آذر 1384

نفرین


خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه

یه بی وفا مثله خودت ریشه هاتو بخشکونه

یکی باشه که هر نفس آتیش به جونت بزنه

بهت خیانت بکنه ،  زخم زبونت بزنه

کاشکی اونم بدونه که خوبی بهت نیومده

اینهمه خوبی آخرش! چی به سر من اومده !

پشت سرت هر جا بری نفرین من به راهته

به اون چشم در به درت به اون دل سیاهته

همین قدرم که خواستمت از سرتم زیادیه

فکر نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه

خیال نکن به یادتم !  بدون که مردی تو دلم

خودت میدونی جای عشق ، نفرت و کاشتی تو دلم

واسه همیشه از دلم دیگه میزارمت کنار

تمومه بی وفای هات از تو بمونه یادگار

حالا که میری غزلم پشت سرت و هم ببین

ببین که تنها نمیشم تنها تو باختی نازنین

الهی که هر کسی رسید پا روی قلبت بزاره

هرچی که با من میکنی یه روز ، به روزت بیاره  

آهای رفیق بی مرام آی تو که تنهایی میری !

فقط یه نفرین میکنم ! تو اوج غربت بمیری ....

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 17:52 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم آذر 1384

سرنوشت من و چشمهايت


ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم
يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم

ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم
جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم

گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي
آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم

آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم

انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم

از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد
گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم

از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي
چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم

آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم
ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم

تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم

بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم

وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم

انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم

اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست
جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم

بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز
ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم

اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست
اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم

حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم

هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم

حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست
جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم


مریم حیدر زاده

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 9:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم آذر 1384

احساس


سه دختر از جلو خان سرائي كهنه سيبي سرخ پيش پايم افكندند

رخانم زرد شد اما نگفتم هيچ

فقط آشفته شد يك دم صداي پاي سنگينم به روي فرش سخت سنگ.

دو دختر از دريچه لاله عباسي گيسوهاي شان را در قدم هاي من افكندند

لبم لرزيد اما گفتني ها بر زبانم ماند

فقط از زخم دنداني كه بر لب ها فشردم، ماند بر پيراهن من لكه ئي نارنگ . . .

به خانه آمدم از راه، پا پر آبله، دل تنگ و خالي دست

به روي بستر بي عشق خويش افتادم، از اندوه گنگي مست

شب انديشناك خسته، از راه درازش مي گذشت آرام.

كلاغي بر چناري دور، در مهتاب زد فرياد.

در اين هنگام

نسيم صبحگاه سرد، بر درگاه خانه پرده را جنباند.

در آن خاموش رؤيائي چنان پنداشتم كز شوق، روي پرده. قلب دختر تصوير مي لرزد.

چنان پنداشتم كز شوق، هر دم با تلاشي شوم و يأس آميز،

خود را مي كشد آرامك آرامك به سوي من . . .

دو چشمم خسته بر هم رفت.

سپيده مي گشود آهسته جعد گيسوان تابدار صبح.

سحر لبخند مي زد سرد.

طلسم رنج من پوسيد

چنين احساس كردم من لبان مرده ئي لب هاي سوزان مرا در خواب

مي بوسيد . . .

احمد شاملو

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 12:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم آذر 1384

ارزش

چیزای بی ارزش


همیشه جاشون


توی سطله .... 


نگران نباش من جام راحته ...




نوشته شده توسط پسر پاییزی در 20:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آذر 1384

عاشق = سیگار

 

یکی می گفت !

آدم باید توی عاشقی مثل سیگار باشه !!!

با اینکه می دونه آخرش زیر پا له میشه

ولی تا آخرش به پای آدم بسوزه

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 11:5 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم آذر 1384

زندگی اجباری


اگر روزی کسی از من بپرسد 

که دیگر قصدت از این زندگی چیست !

 

به او می گویم چون می ترسم از مرگ   

مرا راهی به غیر از زندگی نیست

 

 

 

 


 

 شما نمي دونين چرا من زنده ام  ؟

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 14:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم آذر 1384

می دونی چرا !


می دونی چرا !

وقتی گریه می کنی چشماتو می بندی؟

وقتی می خوای بخندی !

وقتی کسی رو می خوای بوس کنی !

وقتی می خوای تو رویا بری ! 

چشماتو می بندی ؟

چون

قشنگترین چیزهای دنیا دیدنی نیستند .....

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 16:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم آذر 1384

خیلی وقته



خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگه عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرده رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا 

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده 

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تورو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست ...

 

نوشته شده توسط پسر پاییزی در 11:26 |  لینک ثابت   •